Archive for September, 2009

گفتگوی دین ها…….. دست نوازش

گفتگوی دین ها
دو دوست آمدند برای گفتگوی روز و خواندن بیانیه…
یکی حجت الاسلام ضدالمسلمین(آشنای شما) و دیگری دوستی سنی از دیار تالش، که در سایه سار انتخابات و در ستاد سبز یافتیم.
سخن رسید به دین و اسلام.
دوست سنی گفت: چرا همیشه برای نگاه به دین، سراغ شیخ ها روید؟ این همه روشنفکر دینی!
گفتم: شریعتی در کتاب اسلام شناسی تعریفی که از اسلام داده، همان دین است نه اسلام. شما که نمی توانید به یک زرتشتی بگوئید مسلمان، چونکه دین باور است!
گفت: دین زیربنای اسلام است. مسلمان شدن شایستگی بیشتری می خواهد که هر کسی ندارد.
پرسیدم: چرا؟
گفت: چون برترین دین است.
گفتم: این باور شماست! هرکسی دین خویش را برترین داند. سال هاست که قلم در دست مسلمانان است تا به دین های دیگر به ویژه زرتشت که دست در هیچ قدرتی ندارد، بتازند. از دیدگاه علمی برای سنجش دو دین اسلام و زرتشت باید گات ها را با قرآن و اوستا را با رساله سنجید، چرا که گات ها و قرآن کتاب پیامبران هستند و اوستا و رساله، دستورات بزرگان دین. مسلمان ها هزاروسیصد سال، با در دست داشتن منابع قدرت و ثروت کوشیدند و تنها توانستند به اوستا بتازند، و از تاخت به گات ها ماندند…. چرا؟؟؟؟ دشمنان اسلام، (که هیچکدام زرتشتی نبودند، و بیشتر از بین خودشان برخاستند یا از غرب آمدند) به آسانی به قرآن خرده می گیرند….
«حق خیانت به همسر در قرآن است و در گات ها نه…..
نظام برده داری در قرآن است و در گات ها نه…..
یک مرد برای تجاوز به کنیز؛ نیاز به اجازه ندارد! این چیست به جز ارباب رعیتی؟ رفتن به حج نیازش پول است و ثروت…. آنکه مایه دار است بی دین هم، با کمی رشوه، کار خویش به پیش می برد! تنگدستانند که چشم براه مهربانی خدا….. خدایی که یاور توانگران است…. خدایی که ناموس تنگدست را حلال توانگر می نماید، بی نیاز به اجازه………….»
نمی گویم کدام دین برتر است و کدام نه؟ چرا که در سواد من نیست….. اما کمی انصاف………
سپس یادم آمد از داستانی…….
‘خواجه نصیر الدین ‘ دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از ‘غوتمه ( بودا ) ‘در خاورزمین تا ‘مانی ایرانی’ در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ‘ اما ‘ و ‘ اگر ‘ دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو … اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست
غیبت مکن … اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن … اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن … اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این ‘ اماها ‘ مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمان به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان مي شمرد
…………………………………………………………..
گفتم: به راستی در اسلام گناه غیبت برابر هفتادبار زناست، همیشه تاریخ، مسلمانان بیرون آمدن موی زن را به بدترین روش پادافره نمودند و هیچگاه بهر غیبت، دادگاهی برپا نشد…. چرا همیشه تاریخ، مسلمین فرع را درآغوش گیرند و اصل به کناری نهند؟
گفتند: راست گویی!
گفتم:………………(این بخش سانسور شده است)
گفتند: چرا نمی نویسی؟ ارزش در نت نهادن و آگاهی بخشی اش را داراست.
پاسخشان دادم که می ترسم………..
یادم آید از رساله و احکام مردان شیرده!
……………………………………………………………………………….
(شعر زیر برای نوجوانی من است، نیمه شب، در رختخواب و زیر پتو سرودم، گرچه سرم بیرون بود و نگاه، از لای پنجره، سوی آسمان همیشه روشن گیلان

در کتاب ها خوانده بودم: آسمان شب سیاه است

تمام کودکی و نوجوانی، به آسمان نگریستم، تا یک ثانیه آسمان سیاه ببینم

هرچه نگریستم تیره ترین آسمان، سرمه ای بود

گویند: آسمان همه جا همین رنگ است

روزی به قم رفتم و برای نخستین بار آسمان سیاه دیدم

آسمان تهران نیز سیاه است

شگفت تر اینکه ستاره های تهران سرخ هستند و ستاره های گیلان سپید

به راستی آسمان همه جا همین رنگ است؟

گرچه پیامدش این سروده بود)
خورشید
کوچک و خوار بود روزی
بنده ماه شدن را
آرزو داشت دانی؟
دست نوازشی شاید….
خورشید رفت!
از دوری خویش شعله ور شد
دست نوازشی شاید…
ای ماه دانی؟
شوی همخانه خورشید.
این سخن نوری است
که دختر دید
در شب بی ماهی.
تو شنیده ای، آری!
از آن رودی که گفته بود روزی
گویم به جهان باز
آن سخن رود را؟
می ترسم ای ماه!
می ترسم ای ماه!
می رود این ترس روزی؟
………………
می خوام اسبا بکشی کنم به خانه ای دیگر….. به چند زیرا:
1- مدیریت وورد پرس فیلتر شده و فیلترشکنم داره از کار می افته
2- برخی از بچه ها اینجا پیشم نمیان، مانند آتیشپاره
3- بین بلاگ (همون جا که م.دیلمی هست) و بلاگ اسکای نمی دونم به کدوم یکی برم؟
4- می خوام رأی گیری کنم که کجا برم؟
Kow boshow kow noshow
Rudəsarə baazaar
Chi hagirə dasmal
……………………
Araa shim, oraa shim
Kura shim aziz
Kija kura shim
Ti amra bal bə bal
Darya kənara ra shim
5- تارنما نویسی به همراه گوش دادن به آهن بومی این پیامدها رو هم داره دیگه [نیشخند] کانال جابه جا میشه
6- هنگام پاسخ دادن زیرایی که براش اومدم وورد پرس رو هم به یاد داشته باشید
7- Akhə mi janə kor
Pashmakeam khanə bə busham
برگردان:
آخه دختر دلربا
پشمک فروشم، خانه به دوشم

م

Comments (12) »

این منم که….. دریا….. سپیدرود…. رمضان……. رعنا

هرکاری کردم قلمم از این بزرگتر نمیشه

این منم که…
چندی پیش به اداره ای رفتم.
کارمند آنجا گفت: تو با این هوش و دانش، شایسته درآمد ماهیانه میلیونی هستی
به یاد آوردم نخستین باری که در آزمون استخدامی یک اداره دولتی شرکت نمودم.
من بودم و خواهر کوچک و دوست دانشگاهی.
کارتی به ما دادند که درآن ساعت برگزاری آزمون 9 بامداد بود.
ساعت 9 که رسیدیم، دیدیم جوان های بیشمار پشت در ایستاده اند و بر در کوبند.
پرسیدیم: چه شده؟
پاسخ شنیدیم: خویشان خود را ساعت 8 سر آزمون نشاندند و در! ساعت 8:15 بسته شد.
ناباورانه ماندیم و همراه دیگران فریاد برآوردیم که دست کم 6000 تومان پول شرکت در آزمون را پس دهید!
داد بالا گرفت و پلیس آمد!
هرکسی گلایه ای داشت….
پسری فوق لیسانس حقوق گفت: این همه سال درس خواندم که این گونه خورد شوم؟
دختری می گفت: نام من سمیه است و برایم نوشته اند خانم اسماعیل… اکنون هم که….
در این هنگام از بیسیم پلیسی که نزدیک ما بود، شنیدیدم: اگر تا ده دقیقه دیگر شورش را نخوابانید، گارد ویژه خواهیم فرستاد!
از بیم گریختیم.
مانده بودیم به خانواده چه بگوییم؟ این همه راه تا تهران رفته بودیم و همگان چشم براه…
با شناختی که از خانواده داشتیم، دانستیم که اگر راست گوئیم، هر سه ما را به دیوانه خانه فرستند که مگر می شود؟؟؟؟؟؟؟
باز گشتیم و گفتیم: آزمون سخت بود و ما ناتوان از پاسخ!؟
پس از چندی برای خاموشی آتش ایشان گفتیم: نتیجه آمد و ما رد شدیم
یک ماه گذشت، خواهرم آمد سرگشته: نتیجه آزمون فلان اداره امروز آمده و شما یک ماه پیش، خبر از ردی خویش دادید!!!
امروز با دوستی سخن می گفتیم.
گفت: فکر نکن از روی دلسوزی است! به باور من تو آنچه را که شایسته اش بودی نیافتی….
پاسخش دادم:
داناتر از من، نشسته به زندان و زیر شکنجه!
زیباتر از من، خفته به گورستان!
بزرگی می گفت: طنز بیان واقعیت است به اغراق!
شگفت آنکه گاهی واقعیت از طنز اغراق آمیز تر شود؟
4 سال پیش پیامکی آمد: چوپان دروغگو دستور داده تمام کسانی را که از خودش زیباتر هستند، بکشند! خوشا به حالت، تو زنده می مانی.(هه هه هه)
امروز!
بدا به من که زنده در خیابان گام می نهم

………………………….

کمی توضیح

ə = کسره

aa = آ کشیده

a = فتحه

برخی از دوستان خواستند بنویسیم ز دریا

اینم دریا

در زمستان های کودکیم، خاله ها زنگ می زدند و التماس می نمودند که پا در روستا نهاده و ازون برون میل نمائیم…..
خانواده، پس از ناز بسیار رفته و من نشسته در خانه، چرا که ناز بسیار داشتم!
سال هاست که دیگر از ازون برون نشانی نیست….
ناز من دیگه خریدار نداره[گریه]
در زمستان های کودکی، پدر بزرگم، هر سال، چنگرهای فراوان می رساند به خانه ما.
مادرم درخواست می نمود به خوردنم و من ناز.
به یاد دارم، مادرم را در تلاش و ناکام از باز نمودن دهانم، تا تکه ای چنگر بنهد.
سال هاست که دیگر از چنگر نشانی نیست…..
ناز من دیگه خریدار نداره[گریه]
امسال برآن شدم تا پاس هندوانه بدارم.
به دریای داییم اینا رفتم. همان دریا که ساحلش باغ هنداونه داییم است.
گیسو افشان پا در آب نهاده و هندوانه نوش جان فرمودیم.
چه کسی می داند؟
ده سال دیگر نشانی از هندوانه هست یا نه؟.
خدا نیاورد آن روزی که فریاد برآورم:
ناز من دیگه خریدار نداره

…………………………

ساعت دوازده دیشب رفتیم ساحل سپیدرود، تاب بازی!
فکر بد نکنین! با خودمون مرد برده بودیم[نیشخند]
چه ترس شیرینی است…..
تو در آسمان باشی و زیر پایت سپیدرود درخشان!
سپیدرود درخشان!
جان گیلان
جان گیلان
Kushi karjəy tərə baal baal kunam man
Kənarə səpidrud samaan kunam man

…………………..

رمضان گیلان

چون بچه ها درباره ماه رمضان در شهرهای خویش نوشتند.
دریغم آمد از رمضان گیلان ننویسم.
سحر:
همسایه ها در حال زنگ زدن….
Mar: rəy! Bushu sara chəraghə roshanakun!
Bədarə amə sahari khordə darim
مادر: مرد! برو چراغ حیاط رو روشن کن!
فکر کنن که ما داریم سحری می خوریم
هنگام نهار:
Pər: mi jonə raees! 2 saat murkhasi hadi? Bushum namaz bukhunam?
Raees: tayyarə namazam gə bəbə yə rubbə tatama bə?
Pər: mu ramzonə məm. Mi bamardə mar o pər o mi abaji o pilaghə o mi bamardə zomar o zopər o (hoto busho…) namaz khonam
Raees: itə shart danam. Anjom hadi Tani bəshi. Shodari ami sandəvich forusha bugu, bay mi var, i purs ashura zearatə bokhonim
پدر: رئیس عزیزم! دو ساعت مرخصی میدی که برم نماز بخونم؟
رئیس: نماز جعفر طیار هم که باشه، یه رببه تموم می شه!!!!!
پدر: آخه من تو رمضان برا مادر و پدر خدابیامرزم و مادربزرگ وپدربزرگ شادروانم و مادرزن و پدرزن خدا بیامرزم و (برو تا ته….) نماز می خونم. [دروغگو]
رئیس: باشه می تونی بری…. به شرط اینکه سر راهت به ساندویچی محل بگی بیاد پیش من، یه پرس زیارت عاشورا بخونیم

…………………………
ranay
Bahaar bumay! Bahar bumay. ranay!
Mi jonə shirin yalagh bomay. ranay!
əmsalə hava sitə darə. ranay!
Mi bəhə galush ti paa darə. Ranay!
i asəmon mazlum kushə. Ranay!
Ashughu o mashughu koshəy. Ranay!
anay gulay. ranay!
Marghə gulay. Ranay!
əmsalə salə baronə. Ranay!
adam kushi faravonəy. Ranay!
hamə sarə ghazaghonəy. Ranay!
Dakun ti surkhə pirhanə. Ranay!
Ranay gulay ranay. Mi jonə dəloy. ranay!
Binvis seasi samonə. Ranay
Hardo malə mokhtaar khonə. ranay!
Chin chin aatash dogudi mi jonə. Ranay!
Ti khayyat ostə ramzonə.ranay!
Ti rangraz kablə shabonə. Ranay!
Ranay golay. Ranay!
Mi jonə dəloy. Ranay!
Tu kə boti mu naakhusham. Ranay!
Mokhtarkhonə sar gaaləsham. Ranay!
Bahar shunəmay nazar nisham. Ranay!
Sali sad man rughan kəsham. Ranay!
Ranay kishəy. Ranay!
Sia kish mishəy. Ranay!
Kolu rura sar bə jirə ranay!
Ghazagh bomabu. das bə tirə. Ranay!
Bəzə aghjan kurdə chafirə. Ranay!
Aghjan kurdə əmsho mirə. Ranay!
Aghjan kurdə. Ranay!
Zaari bomordə. Ranay!

Comments (30) »

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.